تبليغاتX
نوشته‌هاي پت و مت
سرگيجه
patt 0 matt
جمعه ششم اردیبهشت 1387
من
باور می کنم یادت مرا فراموش!

آخه یادت رفت یه روزی گفته بودی اون شعرو واسه من گفتی!


پت

+ نوشته شده در 15:20 توسط ما .
جمعه نهم فروردین 1387
تو

يادم تو را فراموش...

+ نوشته شده در 8:51 توسط ما .
چهارشنبه یکم اسفند 1386
بزرگ

birthday

يادش بخير…

دو ماه و يك روز بود كه اومده بودم… اولين روز آخرين ماه سال 68 بود… يه كوچولو! به جمع من و كوچولوهاي ديگه ملحق شد!

نمي دونم من رفتم جلو گفتم چوكولو! با من دوست ميشي! يا اون گفت بزرگ (نه اون بزرگ)! با من مي دوستي…

خلاصه… انگار اين دو كوچك دارن كم كم بزرگ! ميشن! اگه بشن…!

.

.

.

پت عزيز و بزرگ و دوست داشتني…

تولدت مبارك.

 

+ نوشته شده در 8:10 توسط ما .
دوشنبه هشتم بهمن 1386
آزادی خواه
امروز ظهر داداش کوچیکه که اومد خونه حکم کرد که من اصاب مصاب ندارم! ولم کن! منم ول کردم. بعد از پرس و جوی خانواده علت این مشت های گره کرده این بود که ایشون برف بازی کردن. برف ها به ماشین یکی از سرویس ها اصابت کرده. در حین شکایت و دعوا و آژان و آژان کشی! یک سیلی ناقابل توسط ناظم به صورت گلگون برادر نواخته شده!

منم فکر کردم وای یادش بخیر! عجب روزایی من هم با همین مشت های گره کرده می اومدم خونه! یه روز به جرم بالابر... یه روز دست زدن! یه روز اختلال در نظم عمومی! اوه... یادش گرامی!

حالا فقط یه سوال مطرح میشه. بابا میگه ما با این سن مون این همه که شما با مردم دعوا کردید٬ دعوا نکردیم! حالا صحت اش رو خدا عالمه! ولی آیا ما بچه های تخسی هستیم؟! آیا دعوایی هستیم؟! یا میشه خیلی روشن فکرانه تر نگاه کرد. ما نسلی هستیم که زیر بار زور و ظلم و استکبار نرفته ایم؟! حق خود را از جامعه می گیریم؟!

حق...!! تنها چیزی که مدرسه به من دانش آموز نداد!  اعتماد به نفس... استقلال... قدرت فکر... همه رو گرفت و یه مشت باید و نباید گذاشت جلوی رومون. تا وقتی ابتدایی بودیم٬ با کار بد و جیز! خدا بهمون اخم می کرد و واااای آتیش جهنم...! وقتی بزرگ تر شدیم٬ کار بد و نگاه به نامحرم! قلب جوان را سیاه کرده و خداوند از او روی برگردانده و شعله های آتش در انتظار به آتش کشیدن گیسوان او هستند...

ولی جالبه... سالی که پر بود از این بگیر و ببندها و راه دفتر و تعهد! برای من زیباترین سال تحصیلی بود!  بخاطر تمام مبارزه طلبی هایی که داشتیم! باور کنید این هم خودش نوعی مبارزه برای آزادی است! اگر هم نیست شما تو ذوق یه آزدی خواه نزنید! خوب بود... خوب... بد... زشت... و البته الان که این ها رو می نویسم٬ پر از حسرتم... هر چه قدر هم کلنجار می روم که نباش... نوستالوژیک نباش...! ولی نمی شه... تمام خاطرات و خنده ها و بی خیالی های من ریشه در همین گذشته خوب و بد و زشت داره... روزهایی که از دلهره یه سی دی رنگمون پرید... از یه سوتی عظیم! خنده مون گرفت... اون روزها «ما» پررنگ بود... یه گروه دوستی خوش و ته کلاسی... اوه... باز من شروع کردم به مرثیه سرایی! گفتم که نمی تونم نباشم! به قولی زندگی بازی های مسخره ای با آدم میکنه...

از یه ماجرای برف بازی به چه خاطراتی پرتاب شدم... ریز و درشت...

به قول خودت بازی روزگاره...

+ نوشته شده در 22:2 توسط ما .
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
کاملا پرت و پلا

آخه از صبح که پا میشی٬ یه چی کمه! شاید عقلت! انگار سروته ات کردن. به قول خودت خون تو مغزت جمع میشه... یه ذره گیج میزنی... فکر می کنی اگه با یکی حرف بزنی بهتر میشی. اما خب مسلما نمیشی! حتی مسخره کردن از برنامه روزانه ات خط نخورده. اما باز کمه... کلافه ای... هیچ وقت هم نفهمیدی از چی این همه می نالی! خودم رو میگم! کاش یکی خیلی غیر متمدنانه! یقه مو از پشت بگیره! یه چرخی بزنه و یه جای دیگه فرود بیام! یه جایی نوشته دلی که نگیره دل نیست دختر (البته اون گفته بود پسر!)٬ ترب سیاهه! صفحه رو می یارم جلوی صورتم. محکم تکون میدم٬ میگم دل ما مرد از بس ترب قرمز بود! عجب حکایتی است...دلت الفرار می خواد. ولی هزار جور اما و اگه و باید و شاید میریزه رو سرت که کجا به این زودی... بودی حالا! یه صفحه می ذاری جلوت می نویسی. کلی حرف. غرغر. هوار و خسته گی. بعد ریز ریزش می کنی! تکه بزرگش گوشش باشه! روان درمانی سالم و نوشتاری بهت نیومده! آخ... ولی نمیشه این صفحه مانیتور رو ریز ریز کنی! آخه بعدا که نرمال شدی٬ بابت گندی که زدی باید تکه بزرگت گوشت باشه! مثل بقیه وقتا بگو بی خیال... شاید یه روز واقعا بی خیال شدی...

پینوشت بی ربط: یکی برای من این انتخابات را معنی کنه!

 

+ نوشته شده در 21:20 توسط ما .
سه شنبه یازدهم دی 1386
هر روز...

"صاایران هر روز بهتر از دیروز؛ دینگ دونگ!" رو که یادتونه؟!

۱.امتحانات هر روز ...تر از دیروز! وای فقط خدا کنه از دیف نیفتم که آبروی جندین و چند سالم به باد میره!

۲.بلاگفا هر روز ... تر از دیروز! چند روز پیش بلاخره همت نمودم و وقایع نگاری شب یلدای 40چراغ رو نوشتم که جناب بلاگفا در یک حرکت بسیار زیبا همه شو بلعید و مرا در کف نهاد!

خیالی نیست داداش! همینجا مراتب قدردانی خودم رو از همه بروبکس 40چراغی اعلام میدارم و از الان دارم دعا میکنم که سال دیگه هم بتونم برم!

۳.ایران هر روز ...تر از دیروز! دلایلش یکی و دوتا نیست که بخوام بنویسم! خودتون از همه چی خبر دارید دیگه... صلح و صفا و دوستی و عشق و ... در رگ هایمان بکوب جریان داره!

۴. هوا هر روز ... تر از دیروز! بعد از منجمد شدن مخ سر امتحان دیفرانسیل عزم خانه نمودیم. در طول مسیر ده دقیقه ای پترس شده و دستکش ها را به یکی از رفقا تقدیم می کنیم. بعد از رسیدن به خانه دستانمان را روی پکیج نهاده تا اندکی یخهایشان آب شوند لحظاتی بعد احساس پدیدار شدن تاول روی انگشتان تنها یک پیام دارد :غلط کردم!

پی نوشت:

به کسی که جاهای خالی را با عبارت مناسب پر کند کلید طلایی یک دستگاه گوشی تلفن همراه مجهز به بخاری نفتی تعلق می گیرد.

+ نوشته شده در 14:55 توسط ما .
شنبه یکم دی 1386
راستی...

راستی ۱۸ سالم شد...! دیگه یعنی سن قانونی! یعنی شنیدن جک های ۱۸+!

راستی پاییز هم تموم شد... شب یلدا هم با انار و پسته ته کشید. یه زمستون. شاید سرد. شاید طولانی. شاید برف. امشب که سرما بیداد میکنه٬ یاد گرمای تابستون افتادم! آخه اون روزای خفه دلم این سرما با نفس های پر بخار رو می خواست... اینم یه نوعه! دل تنگی برای سرما! واسه خلاص شدن از آفتابی که به صورتت خیره میشه.

راستی فقط سه ماه از سال مونده!

پنج تا چیز که می خوام. طبق این بازی! راستی چی می خوام؟! یا زندگی از من٬ ما چی می خواد؟! شاید پنچ تا پاییز قشنگ می خوام! اینارو همه می خوان... سلامتی خانواده. مورد قبول بودن. تحصیل. پول. و ... ولی خاص تر از اینا٬ اون چیزایی که من می خوام٬ چی هستن؟! همون پنچ تا پاییز رو قبول دارم! نمی یاد! الان آرزوهای خاص یادم نمی یاد! دلم روزای آبی تر می خواد...

راستی! نمی دونم این چه وقت نوشتنه! بدون فکر. بدون موضوع.

فقط خواستم برسم به تهش تا بگم برای تمام مبارک گفتن هات به اندازه نارنجی بودن این صفحه ازت ممنوم....

از شما هم دوستان.

 

+ نوشته شده در 1:45 توسط ما .
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
آذری ، نارنجی، جوجو، مت!
مت عزیزم

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم...

تولدت مبارک...


حالا تولدته دلیل نمیشه بهت گیر ندم. زود تند سریع میای آپ می کنی. قرن نامه که نیست آبجی!
+ نوشته شده در 16:24 توسط ما .
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
مرگ همین جاهاست...

دیدمش ... هم سن و سال خودم بود... یک سال بزرگتر یا کوچک تر... چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که جوون بود...

 یا به قول قیصر امین پور: او سبز بود و گرم...

دیدمش... یه پسر هم کنارش بود... با یه دسته گل... که پرپر شده بود... درست مثل خودش... و مثل اون پسر... و حتما مثل مادرش...

گلبرگای رز روی سنگ مزارش تلنگر بود...

 دیالوگ : شمعی در باد؛ فرزین(بهرام رادان) ، بعد از مرگ نامزدش:

آره... مرگ حقه...  پس زندگی ناحقه...

+ نوشته شده در 19:4 توسط ما .
جمعه نهم آذر 1386
!my day
happy

یه گلبرگ... دو گلبرگ... سرخ.... زرد... ده تا... آبی... نارنجی... حتی بنفش!... یکی... دوتا... صد تا... یه دنیا... یه لبخند... قاصدک نارنجی. یه برگ... ده برگ! ده خنده... هزارتا... بی شمار تا!

بی شمار تا خوبی...

اینا ۸ آذر من بودن!

پ.ن: به نظرت رد میشه؟!:-"

+ نوشته شده در 19:21 توسط ما .